X
تبلیغات
آدم کوچولو

آدم کوچولو

....

با سلام. لطفا اول پست پایینی رو بخونید چون به هم مربوطن اما به خاطر اینکه به هر

دوتاشون احترام قائلم ، شعر هر کدوم رو جدا گذاشتم.


جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:32  توسط فانتوم  | 

شعر زیبای حميد مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

  

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:27  توسط فانتوم  | 


کمی از دیروزم تا همینی که حالای من است کشیده شده. دیشب زمستان بدی بود. صبح، پاییز بهمم ریخت و

گرمایی که ظهر یقه ام را گرفت و تا می خوردم فحش بارم کرد. شاکی بود و نمی دانم چرا دقه دلیش را سر

من خراب کرد. بیچاره تنم و هوایی که رفت. منتظر شدم، توی قاب عکسم، توی عصرانه و چشمهای بازی که از

دیروز دارمش. فکر می کنم که شاید خسته شدم. نمی دانم، بوی گمان می دهم. دست می کشم به

موهایم. رنگ و لعابی وامانده، ته مانده ی وجودم خانه ای دارد که زمان را بازی می دهد یا برعکس. چه فرقی

می کند، من هنوز توی قاب عکسم. ساکت سر جایم جا خوش کرده ام. مزه ی تازه ایست که اسمی برایش

ندارم. از کی با من است؟..... کجا مرا دزدید؟...... چه کسی مرا به او نشان داد؟...... چقدر تعقیبم

کرده؟.....دیدی آخر هواس پرتی کار دستم داد !

بد کردم، دیر جنبیدم، از من جلو زد، هلم داد، کمی عقب تر..... چطور یادم نیست. دیروز همین جا عکسم را

گرفت، گذاشت آن روبرو، جلوی چشمانش. همین مانده که پلک بزنم. لبخندم باز نمی شود. ذهنم نم پس نمی

دهد و توهم تو خالی شده. گاهی خوش خیال بودن هم بد نیست. کافی است بگذاری بگذرد. اما چه حیف،

دیروز.... دیروز ، آسمانم بسته شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:11  توسط فانتوم  | 

 

دست کرد تو چشمشو خواست منو بندازه بیرون.

بهش گفتم: خیلی خری.

زور زد.... نتونست. لباشو رو هم محکم فشار داد و بینیشو سفت گرفت و بازم زور زد.

گفتم بسه بابا ، بهتر نیست بی خیال بشی. حیف نیست این همه کالری از دست میدی.

دست بردار نبود. می خواست هر جور شده منو تف کنه بیرون اما خودش بهتر میدونست که من بدجوری

ته گلوش چسبیدم. اعصابشو بهم ریخته بودم، کفرش دراومده بود.

گفتم : احمقی اگر فکر کنی با ورجه وورجه کردن و عرق ریختن می تونی از شر من خلاص بشی.

دستاش می لرزید، هی سرفه می کرد و پاشو می زد زمین. بنده ی خدا حقم داشت. اگه هر کس دیگه

ای هم جاش بود فرقی نداشت. باز عاقبت فکر کردنه زیادیش همین بود، منو میگذاشت جایی که نباید

بگذاره. جایی که من رئیسم و اون هیچ کاری از دستش برنمیاد حتی همین الان که داره سعی می کنه

منو بشاشه رو زمین. خنده داره ، جیزی که تو ذات آدماست رو که نمیشه تغییر داد، اونم حسه خود

درگیری که مثل کرم تو تمام شبها و روزای وجودت وول می خوره..... حسش می کنی!!!!! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:13  توسط فانتوم  | 


نگام کرد. نگاش کردم.

 گفت میشناسمت؟

گفتم نه.

گفت دیدمت؟

گفتم این چه سوالی، اگه دیده بودی که ...

شونه هاشو بالا انداخت، سرشو کج کرد که چه می دونم.شاید قبلا دیدمتو حالا یادم نیست.

گفتم خیلی وقته اینجا وایسادی.

گفت نه.تازه اومدم ، قبل از اینکه بیای.

گفتم حالا کجا میخای بری؟

گفت هرجا که تو بری.

خندیدم. اونم خندید. یه لحظه به بقیه نگاه کردم، دیدم هیچکی هواسش. دوباره نگاش کردم.

گفت این موقع شب همه خستن. تو خسته نیستی؟

گفتم در رفت.

گفت که این طور و روشو برگردوند. صبر کردم. برنگشت. کمی نگران شدم. یه لحظه بهم ریختم و خواستم برم جلو که یکدفعه برگشت، فهمید.

گفت هول کردیآ.

گفتم روم زیاده. آره هول کرده بودم. فکر کردم....

گفت برگشتم ببینم داره میاد یا نه. ماله من خط 12 است. مال تو چی؟

گفتم مال من خط 13 است. حالا حالاها نمیاد.

گفت باید برم.

سرمو پایین انداختم. اتوبوس بود و صدای باز شدن دراش. چند نفری از جلوم رد شدنو حتما سوار شدن.

گفتم رفتی آخرش.

سرمو بلند کردم. هنوز اون طرف ایستگاه وایساده بود. 

گفت نبینم ناراحتیآ.

می خواستم بگم....

چیزی نگفت.

گفتم آره می دونم باید بری.

گفت خوب پس موقشه. یه جوری باید جبرانش کنیم دیگه!

یه نگاهی به اطراف انداختو نگام کرد. منم نگاش کردم. خیلی آروم روی نگاهش قدم زدم زدمو گونه هاشو دست کشیدمو بوسیدمش. دمه گوشش گفتم اتوبوس داره میره.

گفت ای خدا بگم چیکارت نکنه.

دویدو رفت سوار شد. درا بسته شدن. براش دست تکون دادم.

گفتم بسلامت.

خندید. دست تکون داد اتوبوس اونو با خودش برد.





+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:56  توسط فانتوم  | 


مستم یا شاید که مبهوت. روی بیداری خود راه می روم و چرت می زنم. 

تار میبینم. نمی دانم, شوخیه بدیست, شاید که باران باشد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:57  توسط فانتوم  | 


سخت می شوم گاهی هنوز

نوبت نبودنم

از لبه ی حساس مشق های دیروز

تا ته همینی که هست

تا قاب نو و کهنه ای که عکسی ندارد.

دست می کشم روی احساسم

سر می خورم تا ابدیت و چشمهایی که می بندم

نقطه، سر خط.

این جا همین جا است

تنها گذری برای گذار

حلقه ای برای خنده ای که گذشت

تصادف خشم و غرور

و مجروحی وصله دار .

زمزمه ای وسوسه انگیزی از ترس.

پیراهن چهار خانه چهار خانه می پوشم

سکه ی شیر یا خط و همه ی حرف هایی که مادرم آنها را توی قندان کابینت گذاشته.

چشم هایم می افتد

                           گم می شوم از نبودنم

باز هم دست می کشم روی احساسم

                          انگار نه انگار که یکبار پلک زده ام.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط فانتوم  | 


زمان بالای سر شهرمان پیچ و تاب عجیبی خورد.ایستاد و نظاره گر شد. دختر شهر ما قلبش گرفتار شد یا گفتند گرفتار شده است. تهدیدش کردند، افاقه نیامد. او را زدند، افاقه نیامد. گفتند دریا را گریه کرد و گریخت، تنها. و چه ساده او را گرفتند. گفتند او را گرفته اند، تهدید نکردند، نزدند، او را کشتند و چه ساده خاموش ماندند. و تنها شب صدایی می شنوند که حلق آویز شده و لبخند می زند. سرم را بلند می کنم . چه نابهنگام بود آن پیچ و تاب و چه ساده فراموش شد این صدا. همه فراموش کردیم و زمان است که حالا بالای سر شهرمان نیست و به راهش ادامه داده است.

 

یک هفته می گذره. حادثه دلخراشی بود و دلیلش هر چی بود، همه ی ما رو بدجوری لرزوند. یک نفر خواهرش رو اونقدر می زنه که بیهوش میشه و بعدش اونو حلق آویز می کنه. نمی دونم در موردش چطور باید فکر کنم و چی باید بگم. اما هرچی هست و نیست برای من قابل فهم نیست و نمی تونم درکش کنم. شما رو نمی دونم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:56  توسط فانتوم  | 


حیفم آمد که این سخن از سخنان خطیب محترم آمده از پایتخت را در همایش مهدویت و سینمای هالیوود  را برایتان بازگو نکنم. واقعا مطلب بسیار مهمی است که البته مایع فخر و مباهات شما نیز می باشد و آن این که:

اسنادی وجود دارد که نشان می دهد در هنگام رسیدن کریتف کلمب بزرگ یهودی .... به آمریکا، سرخ پوستان مسلمان بودند و خدا می داند که کریستف چه بلایی سر آنان آورده که اکْنون این چنین شده اند. اما چه شگفت و غروری عظیم  به همراه دارد که مسلمانان صدر اسلام با چه از جان گذشتگی، خود را به آن طرف اقیانوس ها رسانده اند تا پیام بزرگ اسلام را به گوش سرخ پوستان برسانند. باور کنید اگر خداوند در قرآن اشاره ای به جایز نبودن لعنت دیگران نکرده بود تا حالا من خودم هزاران لعنت از اول تا آخر بعضی ها می فرستادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 9:31  توسط فانتوم  | 



از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند، تنها کسانی که چتر با خود میاورند به خدا ایمان دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:1  توسط فانتوم  |